پورتال خانوادگی طاها پخش
فروشگاه هایپر استار دمرل شاپ

درباره فروشگاه فروشگاه هایپر استار دمرل شاپ

فروشگاه هایپر استار دمرل شاپ
فروش تمام محصولات مورد نیاز ازشیر مرغ تا جون آدمیزاد

لیست محصولات

آمار فروشگاه

تعداد بازدیدکنندگان : 28696

نظرسنجی فروشگاه هایپر استار دمرل شاپ

rree :

فروشگاه فروشگاه هایپر استار دمرل شاپ


سرگذشت دومرول ديوانه سر 


چندکلمه مقدمه درباره ي افسانه هاي قديمي:


انسانهاي قديمي هم مثل ما آرزوهاي دور و درازي داشتند. از طرف ديگر در 

زمان آنها علم آنقدرپيشرفت نكرده بود که علت همه چيز را براي آنها معلوم آید. 

بنابراين انسانهاي قديمي براي همه چيزعلتهاي بي اساس و افسانه اي مي

تراشيدند و چون در عمل و زندگيشان نمي توانستند به آرزوهاي خود برسند،

افسانه ها مي ساختند و در عالم افسانه به آرزوهايشان مي رسيدندمثلا

زرتشتيان چون نمي دانستند که دنيا و آدمها از کجا پيدا شده اند، افسانه هايي 

ساختند و معتقدشدند که دنيا را دو خدا آفريده: يكي اهريمن که تاريكي، بدي، 

ناخوشي، خشكسالي و ديگر چيزهاي زيان آور را درست کرده. ديگري هرمزد که

روشنايي، نيكي، تندرستي، خرمي و برکت و ديگر چيزهاي خوب را به وجود 

آورده.و چون راه علمي و عملي از بين بردن بديها را نمي دانستند مي گفتند که 

خداي خوب و خداي بد هميشه با هم مي جنگند و ما هم بايد با انجام دادن 

کارهاي خوب، خداي خوب راکمك کنيم تا او بر خداي بدغلبه کند. و مي گفتند

اين غلبه حتمي است.البته آرزوي تمام انسانهاست که روزي از روي زمين بديها 

نابود شوند. زرتشتيان اين آرزو را در افسانه هايشان به خوبي بيان کرده اند. اما

نتوانسته اند يك راه علمي و عملي بيابند و بديها را نابود کنند.امروز تمام رشته

هاي علم بهانسان ياد داده است که هرمزد و اهريمن جز افسانه چيزديگري 

نيستند و فقط انسانها خودشان مي توانند از راههاي علمي و عملي بديها را از 

ميانبردارند و به خوشبختي دسته جمعي برسند.همه ي ملتها براي خودشان 

افسانههايي دارند . از ملتهاي يونان و آفريقا و عربستان گرفته تا ايران و

 هندوستان  و چين همه روزگاري از اين افسانه هاي بي پايه فراوان ساخته اند. 

البته هيچكدام از اين افسانه ها از نظر علم ارزشي ندارند. ما فقط با خواندن آنها

ميفهميم که انسانهاي قديمي هم مثل ما کنجكاو بوده اند و مطابق علم خود 

درباره ي عالمنظر داده اند و مطابق فهم خود براي چيزها و بديها و خوبيها علت 

پيدا کرده اند.مثلا قديميها مي گفتند که زمين روي شاخ گاو است و هر وقت گاو   

تنش ميخارد و شاخش را تكان مي دهد، زمين مي لرزد و زلزله مي شود.مي 

دانيم که اين حرف چرند است و زلزله علت ديگري داردکه علم به ما آموخت 

است. ما باخواندن افسانه هاي قديمي باز مي فهميم که انسانهاي قديمي 

هم مثل ما آرزوهاي بلندي داشته اند و هميشه در پي رسيدن به آرزوهايشان 

بوده اند. مثلا افسانه هاي قديمي به ما نشان مي دهد که بشر از زمانهاي 

بسيار قديم آرزو داشته است که مثل پرنده ها پر بگيرد و به آسمان برود.امروز 

بشر به کمك علم بهاين آرزويش رسيدهاست و مي تواند حتي تا کره ي ماه 

پرواز کند و درنزديكي به ستارگان دورتري هم پرواز خواهد کرد. « نمردن »

يكي ديگر ازآرزوهاي قديمي و بزرگ انسان داشتن عمر جاوداني است يا بهتر

بگويم درافسانه هاي آذربايجاني، يوناني، ايراني، بابلي و ديگر ملتها اين آرزو 

خوب گفتهشده است. رويينتن بودن اسفنديار (از پهلوانان کتاب شاهنامه)  

حكايت از اينآرزو دارد. در يكي از افسانه هاي بابلي سفر پر زحمتي پيش مي 

گيرد که عمر جاوداني به دست آورد. در دل « گيل گمش » پهلواني به نام

آدمهاي داستانهايآذربايجانهم اين آرزو هست.

***
از داستانهاي قديمي آذربايجان است که از چند سال پيش به يادگار مانده

است. « دده قورقود » آتابمي گفتند. قوم اوغوز داراي پهلوانان و « اوغوز » 

داستانها مربوط به ترکان قديمي است که به آنهانام پير ريش سفيد اوغوز بوده 

است که در شادي و « دده قورقود » . سرکردگان و دسته هاي زيادي بود غصه 

شريك آنها مي شد و داستان پهلوانيهاي آنها را ميسرود.يكي از پهلوانان دلير 

اوغوز بوده است. در اين کتاب سرگذشت او را می خوانيد «دومرول ديوانه سر»

را از ميان بردارد.« عزراييل » و «مرگ» نشان میدهندکه چطوردر اين سرگذشت 

قسمتي از آرزوهاي انسانهاي قديمي خوب گفته شده است. مثلا نشان داده 

شده است که انسانها هميشه از مرگ هراسان بوده اند و مرگ ناجوانمردانه 

آنها را درو آرده است وانسانها خواسته اند از مرگ فرارکنند.باز در اين سرگذشت 

نشان داده شدهاست که اگر انسانهاهمديگر را دوست بدارند و خوشبختي 

خود را در خوشبختي ديگران جستجو کنند، حتي مي توانند برعزراييل غلبه کنند 

و به شادي و خوشبختي دسته جمعي برسند.

***
من اين افسانه را از زبان اصلي کتاب، يعني ترکي، ترجمه کرده ام و بعد 

قسمتهاي کوچكي از آن را انداخته ام و قسمتهاي کوچك ديگري به آن افزوده ام 

و ساده اش کرده ام که مناسب حال شما نوجوانان باشد.باز تكرار مي کنم که 

هيچكدام از افسانه هاي قديمي ارزش علمي ندارند و نبايد اعتقادهاي آدمهاي 

اين افسانه ها را حقيقت پنداشت. افكار و گفتگوها و رفتار قهرمانان اين افسانه 

ها نمي تواند براي ماسرمشق باشد. ما بايد افكار و گفتگوها و رفتارمان را از 

زمان و مكان خودمان بگيريم. ما بايد قهرمانان زمان خودمان را جستجو کنيم و 

خودمان را در يك زمان و در يك مكان محدود نكنيم. قرن بيستم یک زمان

ماست و سراسر دنيا مكان ما. زمان و مكان افسانه هاي قديمي تنگتر بوده 

است و کهنه شده است.ما افسانه هاي قديمي را براي اين مي خوانيم که 

بدانيم قديميها چگونه فكر مي کردند، چه آرزوهاي يداشتند، چه اندازه فهم و 

دانش داشتند و بد و خوبشان چه بود و بعد آنها را با خودمان مقايسه کنيم و

ببينيم که انسانهاي امروزي تا کجا پيش رفته اند و چه کارهايي مي توانند بكنند 

و بعد هم به انسانهاي آينده فكر کنيم که تا کجا پيش خواهند رفت و چه 

کارهايي خواهند کرد...



سرگذشت دومرول ديوانه سر Domrol:

او را ديوانه مي گفتند « دومرول ديوانه سر » روزي روزگاري ميان قوم اوغوز 

پهلواني بود به نام اينكه در کودکي ۹ گاو نر وحشي را کشته بود و کارهاي 

بزرگ ديگري نيز کرده بود. حالا هم بر روي رودخانه ي خشكي پلي درست کرده 

بود و تمام کاروانها و رهگذرها را مجبور مي کرد که از پل او مي رفتند و هر که 

خود داري مي کرد و مي خواست  آخچا ندهد و از راه دیگریی برود،کتكي 

حسابي نوش جان مي کرد و چهل آخچا مي پرداخت و مي گذشت. پول نقره 

شما  هيچ نمي پرسيد دومرول چرا چنين مي کرد ؟ او خودش مي گفت که : 

مي خواهم پهلوان پر زوري پيدا شود و از فرمان من سرپيچي کند و با من بجنگد 

تا او را بر زمين بزنم و نام پهلواني ام در سراسر جهان بر سر زبانهابيفتد.دومرول 

چنين دلاوري بود.روزي طايفه اي آمدند و در کنار پل او چادر زدند. در ميان ايشان 

جواني بود که به نيكي و پهلواني مشهور بود. روزي ناگهان مريض شد و جان 

سپرد. فرياد ناله و زاري به آسمان برخاست. يكي ميو خاك بر سر مي کرد. «..! 

واي، برادر » : و مويش را مي کند. ديگري مي گفت «..! واي، فرزند » : گفته و 

مي گريستند و شيون مي کردند و نام  آن دلاور را بر زبان مي آوردند . ناگهان 

دومرول پهلوان از شكار برگشت و صداي ناله و شيون شنيد . عصباني شد و 

فرياد زد: آهاي،بدسيرتها! چرا گريه مي کنيد؟ اين چه ناله و زاري استکه درکنار 

پل من راه انداخته ايد؟بزرگان طايفه پيش آمدند و گفتند: پهلوان، عصباني نشو. 

ما جوان دلاوري داشتيم که همين امروز مرد،از ميان ما رفت. به خاطر او گريه 

مي کنيم . دومرول ديوانه سر شمشيرش را کشيد و فرياد زد: آهاي، کي او را 

کشت؟ کي جرئت کرد در کنار پل من آدم بكشد؟بزرگان گفتند: پهلوان، کسي 

او را نكشته. خداوند به عزراييل فرمان داد و عزراييل که بالهاي سرخرنگي دارد 

ناگهان سررسيد و جان آن جوانمرد را گرفت . دومرول ديوانه سر غضبناك فرياد 

کيست؟ من عزراييل , مزراييل نمي شناسم . خداوندا،ترا سوگند مي دهم 

عزراييل را پيش من بفرست و چشم مرا بر او بينا کن تا با او دست و پنجه 

نرمکنم و مردانگي ام را نشان بدهم  و  جان جوان دلاور را از او باز گيرم و تا 

عزراييل باشد ديگر ناجوانمردانه آدم نكشد و جان دلاوران را نگيرد . دومرول اين 

سخنان را گفت و به خانه اش برگشت.خداوند از سخن دومرول خوشش نيامد. 

به عزراييل گفت: اي عزراييل، ديدي اين ديوانه ي بدسيرت چهسخنان کفرآميزي 

گفت ؟ شكر يگانگي و قدرت مرا به جا نمي آورد و مي خواهد در کارهاي من 

دخالت کند و اين همه بر خود مي بالد.عزراييل گفت: خداوندا، فرمان بده بروم 

جان خودش را بگيرم تا عقل به سرش برگردد و بداند که مرگ يعني چه.خداوند 

گفت: اي عزراييل، هم اکنون فرو شو و به چشم آن ديوانه ديده شو و بترسانش 

و جانش رابگير و پيش من بياور.عزراييل گفت: هم اکنون پيش دومرول مي روم و 

چنان نگاهي بر  او  مي اندازم که از ديدنم مثل بيد بلرزد و رنگش چون زعفران
شود...

***
دومرول ديوانه سر در خانه ي خود نشسته بود و با چهل پهلوان برگزيده اش 

گرم صحبت بود. از شكارشير و پلنگ و پهلواني هاشان گفتگو مي کردند. و 

نگهبانان درها را گرفته بودند و نگهباني مي کردند . ناگهان عزراييل پيش چشم 

دومرول ظاهر شد. کسي از دربانان و نگهبانان او را نديده بود. پيرمرد يبدصورت و 

ترسناك که شير بيشه از ديدارش زهره ترك مي شد. چشمان کورمكوري اش تا 

قلب راه پيدا مي کرد . دومرول تا او را ديد دنيا پيش چشمش تيره و تار شد. 

دست پرتوانش به لرزه افتاد و روزگار بر او تنگشد . فرياد برآورد.گفت: اي پير 

ترسناك، کيستي که دربانانم نديدندت،نگهبانانم ؟ چشمانم را تيره و تار کردي و 

دستهاي توانايم را لرزاندي. آهاي، پير ريش سفيد،بگو ببينم کيستي گه لرزه بر 

تنم انداختي و پياله ي زرينم را بر زمين افكندي؟ آهاي، پير کورمكوري،بگو اينجا 

چه کار داري؟ وگرنه بلند مي شوم و چنان درد و بلا بر سرت مي بارم که تا دنيا 

باشد درداستانها بگويند.دومرول ديوانه سر چنان برآشفته بود که سبيلهايش را 

مي جويد و با دستش قبضه ي شمشيرش رامي فشرد. پهلوانان ديگر ساکت 

نشسته بودند و يقين داشتندکه پيرمرد جان سالم از دست دومرولبه در نخواهد 

برد.وقتي سخن دومرول تمام شد، عزراييل قاه قاه خنديد و گفت: آهاي، ديوانه 

ي بدسيرت! از ريشسفيدم خوشت نيامد، ها؟ بدان که خيلي پهلوانان سياه مو 

بوده اند که جانشان را گرفته ام. از چشم کورمكوري ام نيز خوشت نيامد، ها؟ 

بدان که خيلي دختران و نوعروسان آهوچشم بوده اند که جانشان را گرفته ام و 

مادران و شوهران بسياري را سياهپوش کرده ام...از کسي صدايي برنمي آمد. 

دهن دومرول کف کرده بود. مي خواست هر چه زودتر پيرمرد خود رابشناساند تا 

بلند شود و با يك ضربه ي شمشير دو تكه اش کند. فرياد برآورد و گفت: آهاي، 

پيرمرد!اسمت را بگو ببينم کيستي. والا بي نام و نشان خواهمت کشت... من 

ديگر حوصله ي صبر کردن ندارم.عزراييل گفت: حالا خودت مي فهمي من کي 

هستم. اي ديوانه ي بدسيرت، يادت هست که بر خودمي باليدي و مي گفتي 

اگر عزراييل سرخ بال را ببينم مي کشمش و جان مردم را خلاص مي کنم ؟

دومرول گفت: باز هم مي گويم که اگر عزراييل به چنگم بيفتد بالهايش راخواهم 

کند و مغزش راداغون خواهم کرد.عزراييل گفت: اي ديوانه ي خودسر، اکنون آمده

ام که جان خودت را بگيرم!.. جان مي دهي يا با من سر جنگ و  جدال داري ؟

دومرول ديوانه سر تا اين را شنيد از جا جست و فرياد زد: آهاي، عزراييل سرخ 

بال تويي؟عزراييل گفت: آره، منم.دومرول گفت: پس بالهايت کو، بدبخت!عزراييل 

گفت: من هزار شكل دارم.دومرول گفت: جان اين همه دلاوران و نوعروسان را تو 

مي گيري، ناجوانمرد؟عزراييل گفت: راست گفتي. اکنون نيز نوبت تست!دومرول 

فرياد زد: بدفطرت، تو را در آسمان مي جستم در زمين به چنگم افتادي. حالا به 

تو نشان ميدهم که چگونه جان مي گيرند.دومرول اين را گفت و به نگهبانان و 

دربانان فرمان داد: دربانان، نگهبانان، درها را ببنديد ، خوب مواظبباشيدکه اين 

بدفطرت فرار نكند ! آنوقت شمشيرش را کشيد و بلندکرد و به عزراييل هجوم 

آورد. عزراييل کبوتر شد و از روزنه ي تنگيب يرون پريد و ناپديد شد. دومرول 

دست بر دست زد و قاه قاه خنديد و به پهلوانانش گفت: ديديد که عزراييل از 

ضرب شمشيرم ترسيد و فرار کرد !  چنان هول شد که در گشاده را ول کرد و 

مثل موشها بهسوراخ تپيد. اما من دست از سرش برنخواهم داشت. بلند شويد 

پهلوانانم!.. دنبالش خواهيم کرد و قسم مي خورم که تا او را شكار شاهينم 

نكنم آسوده نگذارمش.چهل و يك پهلوان برخاستند و سوار اسب شدند و راه 

افتادند . دومرول ديوانه سر شاهين شكاري اشرا بر  بازو گرفته بود و دنبال 

عزراييل اسب مي تاخت. هر کجا کبوتري ديد شكار کرد اما عزراييل را پيدانكرد. 

در بازگشت تنها شد. از بيراهه مي آمد که مگر عزراييل را گير آورد. کنار گودالي 

رسيد. ناگهان عزراييل پيش چشم اسب دومرول ظاهر شد. اسب به تاخت مي 

آمد که ناگهان رم کرد و دومرول رابلند کرد و به ته گودال انداخت. سر سياه موي 

دومرول خم شد و خميده ماند. عزراييل فوري فرود آمد و پايش را بر سينه ي 

سفيد دومرول گذاشت و نشست و گفت : آهاي دومرول ديوانه سر ، اکنون 

چه مي گويي؟ حالا که دارم جانت را مي گيرم، چرا ديگر عربده نمي کشي و 

پهلواني نمي کني؟دومرول به خرخر افتاده بود. گفت: آهاي عزراييل، ترا چنين 

ناجوانمرد نمي دانستم. نمي دانستم که باراهزني جان مي گيري و از پشت 

خنجر مي زني... آهاي!..عزراييل گفت: حرف بيخودي نزن. اگر حرف حسابي 

داري بگو که داري نفسهاي آخرت را مي کشي . دومرول پهلوان توانا ، دلاور 

جوانمرد، اسير موجود ناجوانمردي شده بود که هزار شكل دارد و با راهزني جان 

مي گيرد و از پشت خنجر مي زند. دومرول آن پهلوان آزاده اکنون حال پريشاني 

داشت و دل درسينه اش مي تپيد و نمي خواست بميرد . مي خواست مرگ 

نباشد و زندگي باشد و زندگي پر ازشادي باشد و شادي براي همه باشد و او 

شادي را براي ديگران فراهم کند، چنان که پيش از اين براي قوم خودجانفشاني 

کرده بود و شادي و خوشبختي را به سرزمين خود آورده بود . آخر گفت: عزراييل 

يك لحظه مهلت بده . گوش کن ببين چه مي گويم : در سرزمين زيباي ما کوه 

هايي است بزرگ  و  سترگ با قله هاي برف پوش و چنان بلند که حتي تير 

پهلواني مثل من به نوك آن نميتواند برسد. در دامنه ي اين کوهها ، ما باغهاي 

فراواني داريم پر درخت . و درخت مو در اين باغها فراوان است . و اين  موها 

انگورهاي سياهي مي آورند، چه شيرين و چه لطيف و چه پاك و تميز. انگورها 

رامي چلانيم و خمها را از آبش پر مي کنيم و منتظر مي مانيم که آبها شراب 

شود آنگاه از آن شراب مي خوريم و سرمست مي شويم و بيخود مي شويم 

و بي باك مي شويم و چنان نعره مي زنيم که شير بيشه از ترس مي لرزد و 

مو بر اندامش راست مي شود . من نيز از آن شراب خوردم  و  بيخودشدم و 

ندانستم چه گفتم که خداوند خوشش نيامد . والا  پهلواني ملولم نكرده ، از 

زندگي سير نشدهام و از مرگ بدم مي آيد و نمي خواهم بميرم، مي خواهم 

باز هم زندگي کنم، باز هم جوانمردي کنم،نيكي کنم. آهاي!.. عزراييل، مدد!.. 

جانم را مگير!.. مرا به حال خودم بگذار و برو جان آنهايي را بگير کهب دند و بدي 

مي کنند و خوشبختي را در بيچارگي ديگران جستجو مي کنند و نانشان را با 

گرسنه نگهداشتن ديگران به دست مي آورند . برو !. عزراييل گفت: حرفهاي 

بيخود مي زني بدسيرت !.. از التماس و خواهش تو نيز بوي کفر مي آيد. يكي 

هم اينكه التماس به من نكن. من خودم نيز مخلوق عاجزي هستم و کاري از 

دستم ساخته نيست.من فقط فرمان خداوند را اجرا مي کنم.دومرول گفت: پس 

جان ما را خداوند مي گيرد؟عزراييل گفت: درست است. به من مربوط نيست

.دومرول گفت: پس تو چه بلاي نابهنگامي که خود را قاتي مي کني؟ از پيش 

چشمم دور شو تا من خودم کار خودم را بكنم . عزراييل از سينه ي دومرول 

برخاست. اما همچنان پايش را بر سينه ي سفيد او مي فشرد و نفس دومرول 

پهلوان تنگي مي کرد و پاي عزراييل ضربه هاي قلب او را حس مي کرد و گرمي 

اش  را  ميفهميد . دومرول  ديوانه سر پاي  شكسته اش را دراز کرد  و  خون 

پيشاني اش را پاك کرد و گفت : خداوندا، نميدانم کيستي ، چيستي ، در 

کجايي . بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند ، در زمين جستجويت 

مي کنند اما هيچ نمي دانند که تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، اگر 

هم جانم رامي گيري خودت بگير، به اين عزراييل ناجوانمرد واگذار مكن!..عزراييل 

گفت: بيچاره ي بدبخت، از دعا و زاري تو هم بوي کفر مي آيد، خلاصي نخواهي 

داشت !..خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: آهاي 

عزراييل، اين کارها به تو نيامده. گو دومرول جان ديگري پيدا کند و به من بدهد

 و تو ديگر جان او را مگير.عزراييل گفت: خداوندا، اين انسان گستاخ را سر خود 

ول کردن خوب نيست .خداوند گفت : عزراييل، تو ديگر در کارهاي من دخالت 

نكن.عزراييل پايش را از روي سينه ي دومرول برداشت و گفت: بلند شو. اگر 

بتواني جان ديگري پيدا کني که عوض جان خودت به من بدهي، با تو کاري 

نخواهم داشت.دومرول پهلواني تكاني به خود داد و بلند شد روي پاي شكسته 

اش ايستاد و گفت: ديدي عزراييل ، چگونه از دستت در رفتم؟ بيا برويم پيش 

پدر پيرم. او خيلي دوستم دارد، جانش را دريغ نخواهد کرد. دومرول ديوانه سر 

پيش افتاد و عزراييل پشت سرش، آمدند پيش پدر پير دومرول. وقتي دومرول 

را با سر  و  صورت خونين ديد ، فرياد بر آورد و گفت : فرزند ، اين چه  حالي 

 و خاقوجااست؟ اسبت کجا مانده؟ اين کیست که چنين چشم بر من مي دوزد؟

دومرول خم شد و دست پدر پيرش را بوسيد و گفت: پدر، ببين چه بر سرم 

آمده: کفر گفتم و خداوندخوشش نيامد. به عزراييل فرمان داد که از آسمانهاي 

بلند فرود آيد و جانم را بگيرد. عزراييل پا بر سينه ي سفيدم گذاشت و به 

خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد . اکنون پدر ،  تو جانت را به عزراييل 

مي دهی؟ آدام را «..! واي، فرزند » دهي که مرا ول کند و يا مي خواهي در 

عزاي  من سياه  بپوشي و  مي خواهي پدربمیرد ؟ زودتر بگو که وقت زيادي 

نداريم.دوخاقوجا ساکت شد و به فكر فرو رفت. چهل پهلوان دومرول از شكار باز 

آمده اسب رميده ي او راديده بودند که تك و تنها از راه رسيد و دومرول را نياورد. 

همه نگران دومرول شده بودند و اکنون مي ديدندکه پهلوان شكسته و زخمي 

پيش پدرش ايستاده است.پدرش آخر به سخن آمد و گفت: اي دومرول، اي جگر 

گوشه ، اي پسر ، اي پهلواني که در کودکي نه گاو نر وحشي را کشتي، تو 

ستون خانه و زندگي مني ! تو نوگل دختران و عروسكان زيباروي مني!من نمي 

گذارم تو بميري. اين کوههاي سياه بلند که روبرو ايستاده اند، مال من است، 

اگر عزراييل مي خواهد بگو مال او باشد. من چشمه هاي سرد سردي دارم،

 اسبهاي گردنفرازي دارم، قطار در قطار شتر دارم، آغلها و طويله هايي دارم پر

 گوسفند و بز، اگر عزراييل لازم دارد همه مال او باشد. هرچقدر زر و سيم لازم

 دارد مي دهمش ، اما فرزند ، زندگي شيرين است و جان عزيز ، از آنها نمي

 توانم چشم پوشي کنم . دومرول گفت: پدر، همه چيزت مال خودت باد، من

 جانت را مي خواهم، مي دهي يا نه؟دوخاقوجا گفت: فرزند، عزيزتر و مهربان

 تر از من مادرت را داري . برو پيش او . عزراييل دست به کار شده بود که جان 

دومرول را بگيرد. دومرول گفت: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. ميرويم پيش مادرم.

رفتند پيش مادر پير دومرول. دومرول دست مادرش را بوسيد و گفت: مادر، نمي 

پرسي که چراشكسته شده ام، چرا زخمي شده ام و چه بر سرم آمده؟مادرش

 ناله و شیون کنان گفت: واي فرزندم، چه بلايي بر سرت آمده ؟دومرول گفت : 

مادر ، عزراييل سرخ بال از آسمانهاي  بلند پر کشيد و فرود آمد و برسينه ام 

نشست و برخرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. از پدرم جانش را خواستم 

که عزراييل از من درگذرد، پدرم نداد.اکنون از تو مي خواهم، مادر. جانت را به 

من مي بخشي يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و بگويي ؟.. مادر ، 

چه مي گويي ؟ «..! واي، فرزند »مادرش لحظه اي به فكر فرو رفت بعد سر 

برداشت و گفت : فرزند ، اي فرزند ، اي نور چشم، اي که نه ماه در شكمم 

زندگي کردي، اي که شير سفيدم را نوش جان کردی، کاش در قلعه هاي بلند

 و برجهاي دستنيا فتني گرفتار  مي شدي مي آمدم زر و  سيم مي ريختم و 

نجاتت مي دادم . اما چه کنم که در جايب دي گير کرده اي و من پاي  آمدن 

ندارم. فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از جانم نمي توانمچشم بپوشم.

 چاره اي ندارم...مادر دومرول نيز جانش را دريغ کرد. دومرول دلتنگ شد. عزراييل

 پيش آمد که جانش را بگيرد . دومرول برآشفت و نعره زد : دست نگهدار ، نا 

جوانمرد!.. يك لحظه امان بده، بي مروت!..عزراييل ريشخندکنان گفت: پهلوان،

 حالا ديگر چه مي خواهي؟ ديدي که هيچ کس بر تو رحم نكرد و جان نداد. هر

 چه زودتر جان بدهي به خير و صلاح خودت است. دومرول گفت: مي خواهي
 
حسرت به دلم بماند ؟ عزراييل گفت: حسرت چه کسي ؟ دومرول گفت: من

 همسر دارم. دو پسر دارم، امانتند . برويم آنها را به همسرم بسپارم، آنوقت هر 

چه مي خواهي با من بكن.دومرول پيش افتاد و پيش همسر خود رفت. همسر

 دومرول دو پسرش را روي زانوانش نشانده شير به آنها مي داد و  نوازششان 

مي کردوبچه ها با مشت به پستانهاي پر مادر مي زدند و نفس زنان شير مي

 خوردند و چشمانشان مي خنديد . دومرول وارد شد. زنش را ديد، پسرانش را

 نگاه کرد و دلش از شادي و حسرت لبريز شد. زنش تادومرول را ديد، پسرانش 

را بر زمين نهاد و فرياد بر آورد و از گردن دومرول آويخت و گفت : اي دومرول ، اي

 پشت و پناه پهلوان من، اين چه حالي است ؟ تو که هي چوقت دلتنگي نمي

 شناختي، تو که شكست يادت نمي آيد ، حالا چرا چنين گرفته و پريشاني ؟.. 

پسرانت را تماشا کن...دومرول به دو پسرش نگاه آرد. بچه ها روي پوست آهو

 غلت مي خوردند و يكديگر را با چنگ و دندان مي گرفتند و مي کشيدند و صدا

 برمي آوردند  و چشمانشان از زيادي شادي و خوشي مي درخشيد . دومرول

 لحظه اي تماشا کرد. آنوقت به زنش گفت: اي زن، اي همسر شيرينم و اي

 مادر فرزندانم ، بدان که امروز عزراييل سرخ بال از بلندي آسمانها فرود آمد و

 ناجوانمردانه روي سينه ام نشست وخواست جان شيرينم را بگيرد. پيش پدر

 پيرم رفتم، جانش را نداد ، پيش مادر پيرم رفتم، جانش را نداد.گفتند: زندگي

 شيرين است  و  جان عزيز ، نمي توانيم از آنها چشم پوشي کنيم . اکنون ، 

اي زن ، اي مادر فرزندانم، آمده ام  پسرانم را به تو بسپارم . کوههاي سياه 

بلندم ييلاقت باد ! آبهاي سرد سردمنوش جانت باد! اسبهاي گردنفراز زيادي 

در طويله ها دارم، مرکبت باد ! خانه هاي پرشكوه زرينم سايهبانت باد! شتران

 قطار در قطارم بار کشت باد ! گوسفندان  بيشماري در آغل دارم ، مرکبت باد!

 اي زن ، اي مادر فرزندانم ، بعد از من با هر مردي که چشمت بپسندد و دلت

 دوست بدارد عروسي کن اما دل فرزندانم را مشكن ، پيش تو امانت مي گذارم 

و مي روم...عزراييل پيش آمد : دومرول بي حرکت ايستاد. ناگهان زن دومرول از 

جا جست و ميان عزراييل و شوهرش سد شده و فرياد زد: اي عزراييل، دست

 نگهدار!.. هنوز من هستم و نمي گذارم که شوهرم،  پشت و پناهم، پهلوانم 

بميرد و جواني و پهلواني پسرانش را نبيند. آنوقت رويش را به طرف شوهرش

 گرفت و گفت : اي دومرول ، اي شوهر ، اي پدر پهلوان پسرانم ، اينچه حرفي

 است که گفتي؟.. اي که تا چشم باز کرده ام تو را شناخته ام، اي که به تودل 

داده ام  و دوستت داشته ام، اي که با دلي پر از محبت زنت شده ام  و با تو 

خرسند شده ام، خوشبخت شده ام، پس از توکوههاي سرسبزت را چه مي 

کنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم . پس از تو آبهاي سرد سردت را چه 

مي کنم؟ خون باد اگر جرعه اي بياشامم. پس از تو زر و سيمت را چه مي کنم؟

فقط به درد کفن خريدن مي خورد.پس از تو اسبهاي گردن فرازت را چه مي کنم؟

 تابوتم باد اگر پا دررکابشان بگذارم . پس از تو شوهر را چه مي کنم ؟ چون مار

 بزندم اگر شوهر کنم. اي مرد اي پدر پسرانم ، جان چه ارزشي دارد که پدر و
 
مادر پيرت از تو دريغ کردند؟.. آسمان شاهد باشد، زمين شاهدباشد ، خداوند

 شاهد باشد، پهلوانان و زنان و مردان قبيله شاهد باشند، من به رضاي دل جانم

 را به توبخشيدم !..زن شوهرش را بوسيد ، پسرانش را بوسيد و پيش عزراييل

 آمد و ساکت و آرام ايستاد. عزراييل خواست جان زن را بگيرد. اين دفعه دومرول

 تكان خورد و نعره زد: اي عزراييل ناجوانمرد، تو چه عجله اي داري که ما راسياه 

بپوشاني ؟.. دست نگهدار که من هنوز حرف دارم . عزراييل دومرول  را  چنان 

غضبناك  ديد که جرئت نكرد دست به زن  دومرول بزند . يك  قدم  دور  شد و

 ايستاد.دومرول پهلوان بزرگ و پردل تاب ديدن مرگ همسرش را نداشت. دهن

 باز کرد و بلند بلند گفت :خداوندا، نمي دانم کيستي، چيستي و در کجايي!.. 

بيخردان بسياري درآسمانها پي تو مي گردند،در زمين جستجويت مي کنند اما

 هيچ نمي دانند که تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، بر سرراهها عمارتها

 درست خواهم کرد،گرسنگان را سير خواهم کرد، برهنگان را لباس در تن خواهم

 کرد ، خوشبختي را براي همه خواهم آورد .  من زنم را دوست دارم ،  اگر مي 

خواهي جان هر دومان را بگير واگر نمي گيري جان هر دومان را رها کن!..خداوند 

از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: اي عزراييل، اين دوهمسر 

صد و چهلسال ديگر زندگي خواهند کرد، تو برو جان پدر و مادر دومرول را بگير و 

برگرد.عزراييل بلند شد رفت جان پدر و مادر دومرول را گرفت و برگشت.دومرول 

همسر و فرزندانش را در آغوش کشيد و غرق بوسه شان کرد. همه شاد شدند 

و آوازهاي پهلواني خواندند و سرودهاي خوشبختي سردادند و نعره کشيدند و

 زن و مرد رقصيدند و اسب تاختند پير ريش سفيد قوم  اوغوز ، پيش آمد و  در 

شادي آنها شريك شد و  ، «  دده قورقود »  و در  اين هنگام  احوال دومرول  و 

همسرش را داستان کرد و ترانه به نام آنها ساخت تا پهلوانان بخوانند و بدانند و 

درس بياموزند.

منوببر بالا