یکشنبه , آبان 27 1397
خانه / مطالب علمی . آموزشی . دانستنی ها / معرفی و دانلود کتاب / آثار نویسندگان داخلی / معرفی و دانلود رمان دالان بهشت Book halls novel Paradise

معرفی و دانلود رمان دالان بهشت Book halls novel Paradise

 

 معرفی و دانلود رمان دالان بهشت نوشته نازی صفوی

دانلود رمان دالان بهشت

مشخصات کتاب
عنوان: دالان بهشت
نویسنده: نازی صفوی
صفحات: ۵۰۴
حجم: ۷٫۳۱

خلاصه صفحه اول رمان:
انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که نه«فرزا »جان صدایش میکند، همان طور که روزي مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوري اش
درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و… چشمانم سیاهی رفت، فقطدستم را به طرف امیر دراز کردم و دیگر چیزي نفهمیدم.وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی و ملایمت صدایم می زد با تمام قدرتم میکوشیدم خودم را جمع و جور کنم که دوباره با صداي فرزانه که می گفت: ز«مهنا خانم حالتونبهتره؟ !»احساس تلخ و کشنده ي حسادت به دلم چنگ زد. من حق نداشتم حسادت کنم. اصلاً هیچحقی نسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازه بعد از سال ها پردههایی از روي چهره ي واقعی ام کنار می رفت و خودم را بهتر می شناختم. این من بودم که این طوراز حس وجود رقیب درهم شکسته بودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقینسبت به محمد دارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! اي خدا، من ناسپاسی کرده وبا حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوخته بودم. دیگر کافی است.خدایا مرا ببخش.

معرفی و دانلود رمان دالان بهشت ، رمان دالان بهشت ، دانلود کتاب ، دانلود کتابPDF ، کتاب دالان بهشت ، دانلود رمان دالان بهشت ، نازی صفوی ، آثار نازی صفوی ، رمان عاشقانه دالان بهشت 

قسمتی از متن رمان:

محمد رضا در حالی که لقمه بزرگی که لپش را به شکلی مسخره پر کرده بود، هنوز توی دهانش بود، گفت: کدوم عروسی؟!امیر با حیرت گفت: ا ، چی شد، مگه عروسی به هم خورده؟! خود حاج آقا یکی دو هفته پیش گفتن همین روزها کارت برامون می آرن، نکنه عروس عقلش رسیده و فرار کرده؟!محمد رضا خندان گفت: بی چاره، عروس دنیا رو بگرده، داماد مثل من پیدا نمی کنه. عقلش وقتی رسید که قبول کرد زن من بشه. حرف عروس نیست که. از دست این پدر…حرفش را خورد و با عصبانیت نانی را که برداشته بود، دوباره گذاشت توی سینی و در جواب سوال دوباره امیر توضیح داد که عروسی مدتی عقب افتاده، چون به تحریک یکی دو نفر از کارگرها بقیه کارگرها ادعای حق بیمه کرده اند که با احتساب سال های کارکردشان مبلغ قابل توجهی می شد.بعد با لحنی پر از تحقیر و کینه گفت:

غضنفر رو یادته؟!

امیر گفت: دربون کارخونه دیگه.

آ ، بارک الله، مرتیکه موهاش توی کارخونه ما سفید شده حالا پسر بی همه چیزش سر بلند کرده و دو تا لنگه خودش رو هم راه انداخته که باید ماها رو بیمه کنین، و گرنه شکایت می کنیم. پسره پررو وایستاده که بابام رو هم بیمه کنین. حق بیمه این چند ساله رو هم بدین، تازه، آقام وام عروسی هم می خواد. بگو مرتیکه، تو یک عمر زیر سایه بابای من بودی، سقف بالای سرتون و توله هایی که بابات پشت سر هم پس انداخته، توی همین کارخونه ما بوده، حالا باید توی روی بابای من وایسی؟! بری چهار تا از خودت بدتر رو هم بکنی واسه ما شاخ؟! دیروز جان امیر، کم مانده بود بزنم لهش کنم. به خودشون هم گفتم از شما بابا دربون، ننه رختشور بهتر از این توله درست نمی شه.با این حرفش انگار نفس امیر بند آمد و رنگش مثل گچ سفید شد، در حالی که محمد و جواد مثل لبو قرمز شدند. ولی من خوب به یاد دارم در کمال شرمندگی یک لحظه چه لذت حیوانی از این حرف بردم. چون فکر کردم، ثریا خرد شد، که تا همین چند لحظه پیش داشت با محمد در مورد غنای ادبیات کلاسیک بحث می کرد و داد سخن می داد و از آن حرف های قلنبه سلنبه می زد که لج مرا در می آورد. شاید تمام این حالات سی ثانیه هم طول نکشید. که برخلاف انتظار من و شاید همه، ثریا با آرامش سر بلندی کرد و پرسید:

حالا صرفنظر از مادر و پدرشون، این درخواست حقه یا نا حق؟

منابع :  رمان 98 ، تک سایت

درباره ی دمرل شاپ

همچنین ببینید

علاقه مند کردن دختران به حجاب از کودکی Want the girls to wear the hijab from childhood

چگونه دخترم را به حجاب علاقه‌مند کنم؟ سلیقه خود را به هیچ عنوان به دخترتان …